X
تبلیغات
عکس - نوشته ها

عکس - نوشته ها

عکس - نوشته های گذر تند لحظه های با هم بودن

این روزها پی رویاهایم می گردم.. 
                                           نیستند..       

                                                    انگار که.. جایی جا مانده باشند.. 

در گذر تند روزهای دانشگاه، در نگرانی های مسئولیت های بزرگ تر شدن.. شاید هم در دامنه های قله های بلند.. وقتی که خوشحال از پس از صعودی رویایی از آن بالاترین ها باز می گشتم و سرخوشانه در فرود، تن به گرمای آفتاب و نگاه زیبای قله که می سپردم که خوشحالی ام را به نظاره نشسته بود و متعجب از خودم که تا آن بالاترین رفته بودم انگار.. کوله بارم بر زمین و نگاهم غرق لذت رهایی رسیدن به رویایی دیگر و آبی آسمان..

همان لحظه ها شاید.. رویاهایم تن به باد کوهستان داده اند.. 

در مسیر صعود قله کرکس، نطنز، ایران. دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

رویاهایم جا مانده اند جایی حتی دورتر از قله های سرخوشی بیست سالگی.. شاید دقیقا در همین روزهای ده سال قبل.. روزهایی که شاد بودن را با همه وجودم لمس می کردم، با طعم دانشجویی و آزادی از قوانین مزخرف! دبیرستان.. رویاروی تجربه های جدید و آدمهای تازه.. 

این روزهای ده سال پیش همه چی زیبا بود.. غرق دنیای موسیقی بودم و در فکر صعودهای بیشتر.. آن روزها رویاهایم تازه داشتند پا می گرفتند.. فهمیده بودم می توانم.. رویا داشتن را می گویم.. 

آن روزهای بهاری ده سال قبل، زیبا بودند هنوز و درکی از معنای مرگ نداشتم که.. چه می دانستم زندگی آنقدر قدرت مند تر از من و شادی آن لحظه هایم می تواند باشد.. می تواند همه را در یک لحظه..  

عکسهایم اون روزها، خاطرات لحظه به لحظه صعودهایی بود که هر آخر هفته - ناباورانه- خاطره می شدند. ناباورنه.. آری حتی تا هنوز.. اولین طعم صعود و کوه و قله در زمستان قبل مستم کرده بود.. کرکس.. قله ای در دل کویر.. مستی اش آنقدر بود که رویای صعودهای زمستانی برایم پررنگ تر شد برای همیشه.. 

و این احساس.. قله ای را در دورستها می بینی.. آنقدر بالاست و دور که .. و بعد ناباورانه قدم به رویش می گذاری.. و باز می گردی و باز هم از پایین دست نگاهش می کنی.. هنوز یادم هست سرخوشی شنبه صبح ها، وقتی با تن خسته از صعود، مغرور، از پله های فنی بالا می رفتم.. 


در مسیر صعود قله شاه معلم، ماسوله، ایران. بهار 1382
عکس: گلریز فرمانی

آن روزها زیباترین صعودم قله شاه معلم بود.. که در رویا بود هر لحظه اش.. و هنوز سرخوش از صعود زمستانی توچالی بودم که هر روز صبح، با افتخار از پشت آلودگی های شهرم، در پی اش می گشتم تا به خودم یادآوری کنم باید که رویا داشت.. حتی اگر قله ای دور باشد.. و تنها باشی و تازه کار.. و زمستان هم!  و در رویای صعود دوباره اش بودم، تنها و در زمستان، رویایی که یک سال و نیم بعد بهش رسیدم..  

در رویای صعود علم کوه بودم و چه لذت بخش بود انتظار و تلاش برای دیدن دنیایی که می گفتند دیگرگونه است و به راستی بود.. رویایی که هنوز هم دارمش.. !

دفترچه عکس نوشته هایم را همان روزها تازه شروع کرده بودم به نوشتن، دفترچه های عکس صد صفحه ای از قله ها.. با طعم دل نشین عکاسی آنالوگ و صدای فراموش نشدنی شاتر دوربین پدربزرگ.. که آن هم جایی دور جا مانده است این روزها.. تازه یک دفتر را تمام کرده بودم، هر عکس داستانی داشت از احساس همان لحظه که وادارم کرده بود به ایستادن و ثبتش - با همه خستگی های صعود و سنگینی کوله و دویدن های بعد برای رسیدن.. باید می نوشتم که چرا گرفتمش.. نکند همه شوق آن لحظه یادم برود..  

آری، عکس - نوشته های من ده سال پیش شروع شد.. و خوشحال بودم از نوشتن اوج و لذت هر لحظه.. 

اما تنها همان دفتر اول نوشته شد.. دومی به نیمه هم نرسید.. 

در مسیر صعود قله کرکس، نطنز، ایران. دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

دنیای من تغییر کرد.. همه چیز.. ناگهان و آنقدر یکباره .. که از همان ده سال قبل هنوز این ترس جایی جا نمانده که دوباره کی است که به ناگاه همه چیز سیاه شود.. و دیگر رویایی نماند..

آری.. رویاهای من جایی در ده سال پیش جا مانده است.. برای همیشه 

هرچند نه فقط توچال که زمستان قله دماوند را هم دیدم.. هر چند خاطرات صعود علم کوه از زیباترین خاطرات همیشه کوههای من شد.. هر چند کوههای این ده سال، دوستی هایی برایم به جا گذاشته اند که شادم از داشتن شان و - حتی اگه خودشان هم نخواهند..! - برای من همیشگی شده اند.. 

و هر چند امروز، رویای زیبای ما شدن مان را در هر لحظه می چشم و سرشار از شادی می شوم از حضور مهربانی که اینچنین از مهر بی دریغ، هر لحظه ام را عاشقانه شادی می بخشد.. 

و هر چند.. ساز نمی زنم این روزها.. 

اما هنوز و هر لحظه دلتنگ رویاهایی می شوم که جایی در ده سال پیش جا مانده اند.. و یادم می آید که رویا داشتن را نکند فراموش کرده باشم.. 

غروب در مسیر بازگشت از قله توچال. اسفند 1381
عکس: گلریز فرمانی

و دلتنگی چیز وحشتناکی است پس از ده سال.. وقتی که به دلتنگی شان عادت کرده باشی.. 

  

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1392 15:16  توسط golriz  | 

می خواهم مسافر باشم.. 

با همان نگاه ساده کودکی ها.. که چه ساده پرسیده می شدیم.. می خواهید چه کاره شوید؟

و من امروزها - هنوز در آستانه سی سالگی - می دانم که می خواهم مسافر باشم..

در راه، خرم آباد به سمت پل سیمره
عکس: گلریز فرمانی

مسافر؟ .. 

می خواهم مسافر باشم..مسافر راههای ایران! آری می خواهم به جای سر کار، بروم سراغ زندگی.. هر روز..
 استخدام جاده و کوره راه هایی که به دهکده های همزبان می رسند، مهمان مردمانی که تنها نامشان را، ایل و تبارشان را.. در کتابهای جغرافیا دیده ایم.. شاید فرصتی باشد هنوز تا خودشان را ببینم و روزها و شبهایشان را..

در راه، خرم آباد به سمت آبشار بیشه
عکس: گلریز فرمانی

می خواهم سختی زندگی محروم شان را بچشم ببینم، تا بفهمم کدام سخت تر است..

محرومیت از ساده ترین امکانات زندگی.. از آب آشامیدنی تا اینترنت! از بهداشت و درمان تا آینده شغلی.. اما لذت از درک و تجربه هر ثانیه سادگی و شادی لحظه های در گذر زندگی..

یا محرومیت از ساده ترین ارزشهای اخلاقی از یاد رفته.. از شرف و اخلاق و حرمت.. به همراه نگرانی هر روزه برای نرسیدن به رقبای جهانی.. و بی اعتمادی به دولت و همزبان و خواربار فروش سر کوچه.. حتی..

در راه، ایلام به سمت دره شهر
عکس: گلریز فرمانی

و هنوز نمی دانم کدام سخت تر است.. تنها می دانم ارزش هر کدام را وقتی می فهمم که دیگری را هم با همه وجودم لمس کرده باشم که اگر غیر از این باشد همیشه حسرت خواهد بود که کدام بهتر است..

پس .. می خواهم ببینم، بشنوم.. تجربه کنم، بشناسم.. شاید که بعدتر ها انتخاب کنم یکی را بر دیگری.. 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1392 18:37  توسط golriz  | 

بهار را با طعم تازگی تجربه عاشقی به یاد می آورم.. با اولین شناخت ناشناخته های زیبای با هم بودن.. بهار پر از خاطره و شوق به هم رسیدنی ست که آهسته و آرام لمسش کردیم.. در بهار..

بهار، یادآور همه اولین لحظه هاست، لحظه های گیجی و سادگی لمس معنای با هم بودن..
با هم بودنی که امروزها، "ما" شدن ش را با همه وجودم احساس می کنم..  

و این بهار، ما بودن مان را با شکوفه هایی جشن می گیریم که در سرما و برف چه زیبا به استقبال بهار رفته اند..

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1392 15:0  توسط golriz  | 

من بودم.. خودم..
چهل ساله، زنی در روستای هوشیار چله.. معنای زندگی ام کوه بود و باران و ازگیل.. و سفر

در مسیر گیلانغرب به ایلام، گردنه قلاجه
عکسها: گلریز فرمانی

آری من بودم..

نامم راضیه.. در 15 سالگی زن مردی شده بودم، پسر کدخدا.. همدل بود با عطش سفر رفتنم.. 

دو پسر داشتم و دو سال بعد که دومی را به دانشگاه می فرستادم بازنشسته می شدم و حاضر به یراق آغاز سفر.. از کودکی با شوق دیدن ایران قدم به بزرگسالی گذاشتم، فرزندانم را به آب و گل رسانده بودم.. و در هر قدم.. کوره راهی را پیش گرفته بودم به درک و آموختن و دیدن نادیده ها.. شوهرم  همراه سفرهایم بود اگر منش کدخدایی و انتظار حضور همیشگی از او، به حال خود می گذاشتش.. 

من بودم..
 با همین شوق بیکران به دیدن.. به شناخت و سفر.. در همه این سالها، با شوق دیدن جاده و راه و روستا، حتی به زیارت می رفتم، غرب تا شرق ایران -مشهد- و همسفران را راضی می کردم به سفر با وسیله ای که بیشتر در راه باشیم تا در مقصد.. تا با همه خستگی راه، هر میانبری را سری بزنیم و مردمانی ببینیم از جنس خودمان و با رنگ و بویی تازه.. و دلم به همین یکی دو سفر در سال رضا می داد.. 

*

من بودم ..
هم او که در باران، با سرخوشی کودکانه قدم در کوهستان های اطراف خانه می گذاشتم، بی توجه به نگاه دیگران و سن و سالی که می گفتند گذشته ازم.. برای چیدن یک دامن ازگیل خیس و طعم خوش استکان چای ذغالی چوپان و مست طعم گرمای بخار گرم چای در دشت باران خورده و صدای زنگوله های گله .. و خیس و سرخوش و مست رهایی به خانه باز می گشتم..

من که امروزها سرخوش از به سامان رسیدن کودکانم، در پی تجربه ای تازه، مزه ای نو در زندگی، کمی استقلال و سرگرمی و حفظ تمامیت زن بودنم، طعم دل چسب کودکی هایم را زنده کرده بودم، برای خودم، همسایه ها و حتی غریبه های رهگذر.. پختن نان محلی را از ریش سفیدان آموختم و در کنارش دوغ و ماست و پنیر .. با طعمی که برای مسافر تازگی دارد ( به نیت جذب گردشگر.. *) و برای هم ولایتی ها خاطره.. و این نه تنها سرگرمی و حضور در اجتماع بود که نشان از هنوز زنده بودنم می داد.. گویی دوباره آغاز کرده بودم نگاه تازه ای به زندگی را..

 

آری، من بودم که نه در تهران.. در گیلانغرب چشم گشوده بودم، چهل سال پیش، و از فرهنگ کرد و با گویش کردی سخن می گفتم و از شوق سفری که هنوز در دلم زنده است..

در مسیر گیلانغرب به ایلام، گردنه قلاجه
عکسها: گلریز فرمانی

*

مهمانشان شدیم، اتفاقی و در عبور پرسرعت ماشین، سر در مغازه ای کوچک در میان چند خانه.. از گشنگی صبحگاهی، به شوق تازگی طعم و مزه فراموش شده محلی.. نان ساجی..

* و هنوز برایم عجیب است شنیدن این جمله و درک درست و مسیر صحیحی که پیش گرفته بود.. "برای جذب گردشگر و مسافری که به قصد دیدن زیبایی های این منطقه سفر می کند، غذاهای محلی هم جذابیت دارد" و آنها خود خواسته و بی هیچ چشمداشتی میزبانمان شدند نه تنها به دیدن زیبایی های بکر گردنه قلاجه که به سفره رنگین و خوش عطر و بوی کردنشینان منطقه گیلانغرب.


ادامه عکسها
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1391 22:44  توسط golriz  | 

یک ماه است بارها و بارها به نوشته بعدی فکر کردم.. بارها فکر کردم نوشته بعدی از چه باید بگوید.. از عکاسی ها و سفرهای گذشته.. یا از تغییر بزرگ امروزهای من.. 

بارها خواستم تغییر را نادیده بگیرم و خاطرات تصویری سفری دیگر را شروع کنم..

اما نشد.. من امروز غرق تغییر بزرگی هستم که یک ماهی است شروع شده و پایانش-پایان مرحله تغییر و تثبیت در شرایط جدید- کی خواهد بود.. هنوز نمی دانم..

از تولد هم می خواستم و می خواهم بگویم، بی توجه به این که زمانش گذشته.. تولد اینجا بود و تولد من و تولد نوا.. که یک ساله شد بی حضور من در این یک ماه.. 

از پایان ده سال قبل می خواستم بگویم و شروع شاید ده ساله ای تازه.. 

و از ما شدن می خواهم بنویسم و غرق گرمانی حضور.. بعد از سالهای طولانی دلتنگی.. 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1391 17:10  توسط golriz  | 

سالگرد تولد رو جشن می گیریم، سالگرد ازداوج رو، سالگرد فارغ التحصیلی و سالگردهای زیادی رو..

همه اینها به یه روز خاص تعلق دارن.. چندم فلان ماه، سال هزار و سیصد و ...

همه شروع دارند و شاید هم پایان

اما امروز، دلتنگ دوستی های 10 ساله ای هستم که روز تولدی ندارند.. نمی دونم دقیقا کی و کجا متولد شد این دوستی ها که اینطور سالها با هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم و تجربه کردیم و از هم آموختیم و همراه تجربه های هم بودیم..

نمی دونم دقیقا تولد این دوستی ها در کجا اتفاق افتاد، در کوه بود یا کوچه.. در کدام قله بود و یا در کدام کلاس درس یا جلسه..

دوستی هایی که در طول زمان حتی متولد شدند، رشد کردند، بزرگ شدند و امروز در ده سالگی من به دنبال یک تاریخ می گردم که در ده سال قبل گم شده است.. اولین دیدارها یادم هست.. اولین صحبت ها، اولین برخوردها، اولین خاطرات و حتی اولین عکسها.. همه اینها یادم هست اما .. کی بود که رنگ و بوی دوستی رو حس کردیم.. کی گرمای اعتماد رو تجربه کردیم و شدیم دوستهایی که مسیری 10 ساله رو شروع کردند تا امروز.. و از کی محرم تجربه های خوب و بد و زیبای هم شدیم.. یادت هست؟

و ممگر می شود با دوستی های 10 ساله خداحافظی کرد..

                     نمی شه خب!

و من می خواهم دوست بمانم، محرم و صمیمی تا .. همیشه ای همیشگی..

در مسیر صعود قله کرکس، 5 دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

+ نوشته شده در  پنجم دی 1391 23:50  توسط golriz  | 

و امروز ده سال از این لحظه می گذرد.. 

و از اولین باری که قدم در کوه، به معنای کوه گذاشتم.. از اولین باری که هدف کوهنوردی بود.. و قله معنایی جدید داشت و رسیدن به آن هم..
از اولین باری که فهمیدم قله ای در همین نزدیکی است.. و چقدر سریع می توان به دل طبیعت و کوه پناه برد از میان همهمه شهرنشینی.. و از اولین باری که نیت کردم و دوست داشتم به قله برسم.. و فکر می کردم چه ساده است.. هر چند که ساده تر شد بعد تر ها.. اما به سادگی به دست نیامد،
انهم در برف و زمستان..

این عکس برای من یعنی.. دوربین آنالوگCanon FTB قدیمی پدربزرگ، سوغات سفر سوئیس 30 سال پیش.. با لنز بی نظیر 50 میلی متر.. یعنی سختی بالارفتن از سنگهای مسیر شیرپلا با نگرانی برای دوربینی که از شوق گرفتن عکس از آن روز در هر صعود همیشه برگردنم منتظر بود..  و چقدر این روزها دلتنگشم..

یعنی اولین توچال شبانه، اولین افطار در شیرپلا و اولین سرپرستی که غیرمستقیم و با مهربانی، از رفتن به قله منصرفم کرد در هوای سرد و برفی پاییز..  یعنی اولین رویارویی با شکوه رنگارنگ پاییز و برف تازه نشسته بر تن کوه و عطش عکاسی از این همه و دویدن در پی تیم.. 

و در کنار همه اینها، این عکس برای من شروع دوستی هاییست که از امسال قدم در ده سالگی می گذارند.. و هنوز هم نمی دانم چطور می شود در چند خط عکس-نوشته این همه با هم بودن ها رو یادآور شد..

این عکس برای من شروعی است برای همه آنچه از امسال.. 1391.. قدم به ده سالگی می گذارند..
ده سال قبل، درست همین روزها و ماهها و سال بعد و حوادثی تلخ.. برای من نقطه عطفی بود در زندگی و شروعی تازه.. با همه این خاطرات ده ساله، که در ابتدا سخت بودند و دردناک، اما در ادامه زیبا شدند و ارزشمند و به یادماندنی..

از امسال، خاطرات و دوستی های زیادی ده ساله می شوند.. دوستی هایی که در روزهای نزدیک پیش رو.. برای شروعی تازه.. تا مدتها دل تنگشان خواهم بود..

آخر امسال و این روزها هم، در پیش رویم نقطه عطفی است، یک تغییر، شروعی تازه.. زیبا و دوست داشتنی..

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1391 16:8  توسط golriz  | 

اولین بار این بهشت را در بهار دیده بودیم، در فصل مه و باران و سبزی لطیف برگ‌های تازه رسته، و ما هم غرق تازگی جوانی. اما بعدترها پاییزش بود که پابندمان کرد به دیدار هر ساله این همه رنگ در هر برگ. در پاییز بود که مبهوتمان کرد طبیعت و درختان که در هر قدم، هر دالان، پیراهنی تازه دربر می‌کردند.

از روستا و بوی دود و مه و خانه‌ها قدم در دل جنگلی انبوه می‌گذاری و تا ساعت‌ها صدای خش خش برگ‌ها و بوی مه و باران تنها همراهانت هستند. گه‌گاه از میان درختان، خورشید هم سرک می‌کشد و بازی شاخه‌های نور و درخت مبهوتت می‌کند. در ابتدای مسیر، در ارتفاعات پایین‌تر هنوز غالب رنگ‌ها سبز است و گه‌گاه حریر زردی برشانه درختان افتاده است، اما هرچه بالاتر می‌روی، رنگین کمان پاییز رنگارنگ‌تر می‌شود و زرد و قرمز نه تنها در بالا دست شاخه‌ها که در زیر پایت هم غوغا می‌کنند. در دریای برگ‌های خشک قدم برمی‌داری و با صدایشان همراه می‌شوی. گاهی ذرات مه و قطره‌های ریز باران همراهیت می‌کنند و صدای زمزمه آهسته باران و درخت را می‌شنوی که در سکوت جنگل نجوا می‌کنند و گاه صدای قدمهایت گفتگویشان را برهم می‌زند.

ادامه عکسها و گزارش تصویری:

برگ و رنگ در پاییز درفک

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1391 15:43  توسط golriz  | 

کمی برخلاف عادت بودن هم گاهی شاید خوب باشد.. پس چند خطی سوغات سفر، نه به قصد سفرنامه، که چند خطی سفرنوشته از لحظه های در گذری که زیبا بودند و دل نشین..

در مسیر بیستون به سمت کرمانشاه
عکس: گلریز فرمانی

سفر رو دوست دارم و سکوت لحظه های سفر رو.. چیزی حتی بیش از دوست داشتن..

سلام می کنی و پاسخی گرم و با محبت و توجه می شنوی. به غریبه ای که لحظه ای قبل نمی شناختی و شاید چیزی نگذرد که فراموش شود.. اما لبخندش و خوشامدی که می گویدت در دلت می نشیند و مشتاقت می کند به سلامی دیگر و لبخند و دعوتی شاید در پی اش..

لحظه عجیبی است، همه نگاهها به توست، غریبه ای.. مرفه شاید به چشم آنها که دور از پایتخت، مرکز نشینان را بی درد می پندارند و در آرزوی تهرانی شدن.. غریبه ای بی غم هستی که آمده با شوقی کنجکاو از نگاه خود در زندگی شان.. در خانه شان سرک بکشد.. غریبه ای که انگار از کهکشانی دیگر است و زبانش ناآشنا..

                  - سلام..

و همین معجزه ایست.. ناگاه همه اینها می شکند.. ناگهان آشنا می شوی و همزبان و همدل..

                 - سلام عزیزکم، جانکم، گلکم..

 مادربزرگی آشناست گویی.. می بوسدت و دیگر غریب نیستی..به گرمی دعوت می شوی به چای و نهار و حتی به گذراندن شبی.. 

و همیشه نمی دانم اگر به جای تعارف های ناخودآگاه،  هر دعوت را پذیرا می شدیم (که یادمان رفته دعوت از دل برمی آید) و در هر منزل به استکانی چای و شاید حتی نهار و شاید هم جای خوابی.. آنوقت به تعداد شهرهایی که می رفتیم آشنایی داشتیم، مادربزرگها، خاله ها و عموهایی مهربان با گویشی محلی.. 

شب در کرند غرب ماندیم.. اتفاقی.. کوچک بود و زیبا، کوچه هایش هنوز بوی گذشته می داد و مردمانی داشت پرمهر که با هر سلام مهمان شدیم دلهایشان را.. و شرمنده اینهمه محبت و مهمان نوازی مردمان پرمهر کُرد زبان.. که نپذیرفتند همه ادعای کوهنوردیمان را و تحمل شبهای سرد کوهستان در چادر .. و مهمانمان کردند به شب مانی در زائرسرای پیر موسی.. 


کوچه های کرند غرب، پاییز 91
عکسها: گلریز فرمانی

و گفتنی نیست چقدر دل نشین بود موسیقی و نیایش شبانه در میانه کورسوی چراغهای کوچه ها و خانواده هایی که به زیارت می رفتند در دل شب و هر یک با دستی پر از نذری کوچک، سیبی یا اناری حتی، باز می گشتند که نیاز گرفته اند از پیر..

در کوچه های شب قدم می زدیم.. می پرسیدند برای زیارت آمده اید؟ .. و منتظر جواب نمی ماندند و می گفتند نیازت رو می گیری به امید خدا..
و نیاز ما سلامتی بود و دل شاد و آرامش.. برای همه ای که می شناسیم و نمی شناسیم..
+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1391 9:26  توسط golriz  | 

بی طرف ماندن سخت است.. در دنیایی که همه در یک طرف هستند و تو را هم به طرفداری طرف دیگر متهم می کنند.. بی طرف ماندن سخت تر می شود وقتی تنها حضورت به معنای طرفداری تلقی می شود!
اما کاش بودید و می دیدید در وسط این همه دعواهای امروزهای ما بر سر مالکیت کوهنوردی، این یک هفته در کنار سنگنوردی، چه تاثیری در تغییر نگاه و تعمیق علاقه مهمانان خارجی به کشورمان داشت، کاش بودید و می دیدید عمق شور و شوق و علاقه به بازگشت و دیدن ایران و ایرانیان را در نگاه این خارجی هایی که تا ماه پیش ایران را افغانستان می پنداشتند و ایرانی را تروریست! کاش می شنیدید و می دیدید نگاه خارجی هایی را که چطور با خاطره همین چند روز به ایرانی با احترام نگاه می کردند..
کاش می دیدید که این ساده ترین وظیفه ماست در این بلبشوی سیاسی و اختلافات و تحریم ها، که ایران مان را بشناسانیم آنطور که واقعا هست به مردمانی از جنس خودمان، به سادگی و با همدلی..

بی طرف ماندن سخت بود اون روزها، اما با همه غیر ممکن بودن شاید حتی اندکی ممکن بود..

اینجا در میان کاروانسرای شاه عباسی در پای دیواره بیستون نشسته‌ای و تنها نظاره می‌کنی. گذشته کاروانسرا را به خاطر می‌آوری که همین چند حجره کوچک مامنی بود برای در راه ماندگان و روزها و شبهایی را می‌بینی که کاروانیان از نقاط مختلف دور و نزدیک، گرد آتش در انتظار زمان عزیمت از دیارشان می‌گفتند.  و باز می‌گردی به امروز و آنهایی را می‌بینی که اگر نه مسافران پناه آورده به کاروانسرا، اما بازهم از فرهنگ‌های مختلف و به زبان و رسوم مختلف تنها به یک بهانه گرد هم آمده‌اند تا در فرصتی کوتاه از هم یاد بگیرند، به هم بیاموزند و به یاد نگه دارند سادگی دوستی‌هایی را که از همدلی‌ها شکل گرفته‌اند؛ دوستی‌هایی از جنس کاروانسرا و رهگذر بودن را..

ادامه متن، عکسها و گزارش:

و چه غرورآفرین بود وقتی فرهنگ، رسوم و مهمان‌نوازیت و مهر بی‌دریغ مردمانت آنقدر در دل سنگ‌نوردان می‌نشیند که پیش داوری‌ها را از میان می‌برد و خاطره‌ای زیبا برایشان می‌سازد به شوق بازگشت به کشورت و این‌بار به هدف دیدن ایران و شناخت ایرانیان.
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1391 16:40  توسط golriz  | 

هنوز کوله بار سفر قبل باز نشده.. سفری دیگر آغاز شده است..

و در این میانه جز همراهی تلاطم روزهای پر استرس، انگار لحظه ای برای درنگ و آرام گرفتن پیدا نشد..

و باز می روی و این بار هم شوق سفر خود انگیزه است که این همه آشفتگی را رها کنی و با همان کوله بار به شوق دیاری تازه..

اما .. هنوز دلت جایی جا مانده.. سفر می روی که آرامش کنی اما نگاهت می کند و می خندد که ..

و باز مستاصل از بی تابی بی پایان دلت که پر می کشد به سویی دیگر.. به دیگر سو می شتابی..

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1391 23:35  توسط golriz  | 



سخت است دلت را جایی جا گذاشته باشی.. سخت تر می شود وقتی پاییز می رسد..
سخت است وقتی همه وجودت دلتنگ جایی دیگر باشد و قصد سفر کنی به مقصدی دیگر.. سخت تر می شود وقتی باران باریده باشد..
سخت است وقتی دلت به دیگر سو می خواندت.. و بوی پاییز و باران هم.. و خودت رهسپار سفری دیگر باشی..
سخت است میان دل خواسته و مسیر پیش رو، ناچار باشی به دلت بگویی صبر کن.. تا هنوز..

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1391 12:39  توسط golriz  | 

ادامه مطلب طرح تحقیق 1

... در میان صفحات این کتاب ها با سوالات زیادی روبرو می شدم.

اینکه آیا این همه تصویر از طبیعت ایران به حق همه آنچه واقعاً هست را بیان کرده؟ و یا تنها به ثبت مکان های ثابت از همان زوایای تکراری پرداخته اند؟ و به راستی دغدغه این عکاسان که ایران را این گونه (از نگاه خود) به جهانیان معرفی کرده اند، چه بوده؟ دغدغه اصلی کدامشان به راستی طبیعت ایران بوده است؟ کدامینشان در کنار ثبت آثار باستانی، تاریخی، فرهنگی و... نگاهی شاید کمی متفاوت به طبیعت ایران داشته اند؟

 

در پی یافتن پاسخ این سوالات و پیداکردن مسیری برای خودم به سوی ثبت و معرفی ناکجاهایی که در اعماق شهر فراموششان کرده ایم، این تحقیق را آغاز کردم. در ابتدا با منابع مخلتفی روبرو بودم، منابعی چون کتاب - عکس ها، نمایشگاه های عکس طبیعت، بخش طبیعت بی ینال ها، مجلات مختلف و.. در این میان به دلیل وسعت اطلاعات و منابع برآن شدم برای بررسی بهتر اطلاعات موجود، رسیدن به نتایج دقیق تر و پرهیز از حجیم شدن، محدودیت هایی را در تحقیق اعمال کنم.

در آغاز منابع مطالعاتی ام را به آنچه در نظرم بیشترین بررسی را نیازمند بود محدود کردم. از آنجا که دغدغه اصلی من طبیعت ایران بود پس حضور نشانه ای از ایرانی بودن در معنای پشت عکس ها برایم از اهمیت زیادی برخوردار بود، تصاویر طبیعت در نمایشگاه ها و مسابقات عکاسی و مجلات و .. را که بیشتر در آنها هدف گرایش عکاسی طبیعت بود و نه معرفی طبیعت ایران، از این تحقیق کنار گذاشتم و منابع را به کتاب-عکس های چاپ شده از طبیعت ایران محدود کردم.

در بررسی های بعدی دریافتم تعداد کتاب-عکس هایی که هدف عکاس و حتی ناشر تنها ثبت طبیعت ایران بوده است از حدود 20 کتاب تجاوز نمی کند. اما در این میان با کتاب های زیادی روبرو شدم که به معرفی ایران، منطقه ای خاص و یا شهری از شهرهای کشورمان پرداخته بودند، کتاب هایی که در کنار معرفی آثار باستانی، فرهنگی، سنتی و ... فصلی از طبیعت ایران را هم به نمایش گذاشته و یا برای معرفی یک شهر یا استان، جاذبه های طبیعت آن منطقه را هم معرفی کرده بودند و یا کتاب هایی که به معرفی فرهنگ و زندگی قشری خاص پرداخته و در کنار نگاهی مردم شناسانه، از آنجایی که طبیعت هم جزءی از زندگی همان مردم بوده، جلوه هایی از طبیعت کشورمان را هم ثبت کرده اند..

ادامه دارد..

پانوشت: عکسهای گزیده های پایان نامه، هیچکدام عکسهای چاپ شده در پایان نامه نیستند.

گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانسم!
عکسها: گلریز فرمانی
هتل اوسون ، دربند

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391 10:59  توسط golriz  | 

همیشه از یک جا شروع می شود..
و می شود انگیزه.. هدف.. شوق رسیدنی که منتظر است به سویش بروی.. حتی آرام و آهسته..
و این عکس یک شروع بود برای آنچه سالها تنها دل خواسته ای بود.. ایده ای در انتظار یک روز..

و امروز شاید.. با مهر.. در انتظار اولین قدمهای پاییز.. و بوی سرمای دل نشین پاییزی.. درست وسط همه این سردرگمی های این روزها که خسته گی ساده ترین توصیفشان است.. قدم زدن! (که البته به این راحتی اتفاق نمی افتد!) و نه فقط نیم نگاهی به این فراموش شده های تاریخ شهرمان، که ثبت و به خاطره و تاریخ عکاسی سپردنشان.. دل خوشی کوچکی شده است برایم..

دل خوشی کوچکی که یادم  آورد تهران را انگار کمی هم می توان دوست داشت.. دوست داشتنی که سالهاست به نفرتی آزار دهنده تبدیل شده است.. نفرت از این همه صداهای ممتد آزار دهنده، بوی دود و نبودن جایی برای نفس کشیدن.. از تبلیغات آزاردهنده رنگارنگ که بی هیچ محدودیتی هر روز  در ابعاد غول آسا تکثیر می شوند.. بی توجهی و بی رحمی تهرانی هایی که از پس مشکلات روزافزون اقتصادی تنها زورشان به هم می رسد.. و مرگ آرام اخلاق و عدالت و احترام و حقوق همسایه.. و حتی هراس احمقانه از این گشت های ارشاد..
و خشم.. که این همه این روزها کم که نمی شود هیچ.. سرعتش از تصاعد هم بیشتر است..


و امروز با این عکسها.. یا شاید با این خانه ها.. خودم را دوباره حس می کنم و دلتنگی ام را برای شهری که دارد پشت برجها و مراکز تجاری و تبلیغات.. فراموش می شود..
آری این خانه های تهران را.. گذشته تهران را.. خانه های بزرگ.. با حیاط دلباز و حوضهای کوچک و این پنجره های چوبی.. دیوارهای آجری قرمز.. بالکن های بزرگ با نرده های ظریف.. تعلق به این همه را.. می دانم که دوست دارم..

و مبهوت همه دقت و حوصله معماران.. که این همه جزئیات و طرح و نقش در هر گوشه این خانه به چه کارشان می آمد که با این صبر و حوصله و عشق اینطور کار کرده اند.. و پس کجاست میراث شان..

و لحظه ای چشمانم را می بندم و فکر می کنم چه می شد اگر همه اینها حفظ شده بود، اگر زیبایی شهرمان به سردرگمی میان بلندی برجها نبود.. به یکدستی خانه هایی بود که در عین تفاوت در جزئیات، نوعی یکنواختی را تهرانی کرده بودند.. و این می شد تهران ما..

و امروز از آن تهران مایی که دوست می داشتم.. شاید تنها چیزی کمی بیشتر از خرابه مانده.. که آن هم یا در نوبت تخریب است.. و یا..

این دل خوشی هر چند تا پایان شاید سالها راه داشته باشد، اما حتی برای شروع هم در این تهران بزرگ به تنهایی، خیلی از این یادگارها را از قلم می اندازد..

پس، در این شروع هر کمکی.. از حمایت روانی و تشویق!.. تا همراهی و حضور.. از معرفی خانه های فراموش شده مشابه در همسایگی (با آدرس دقیق و ذکر جزئیاتی نظیر شمالی/جنوبی بودن).. تا.. هر چه که فکر کنید ممکن است مفید باشد، با روی باز پذیرفته می شود :)


عکس اول: خیابان کریم خان
باقی عکسها: مرحله پیش طرح - شناسایی خانه های یک مسیر نمونه و عکاسی اولیه،
خیابان سعدی (از میدان امام خمینی تا خیابان طالقانی)
عکسها: گلریز فرمانی

+ نوشته شده در  دوم مهر 1391 22:42  توسط golriz  | 

و من امروز دلتنگ همین سادگی ها هستم..
دلتنگ داشتن شون.. و دلتنگی واژه ساده ایست.. نه؟
به سادگی با هم بودن.. به سادگی شادی بی دغدغه.. و به سادگی عشق..
اما دلتنگی.. سخت تر از همه اینهاست.. به سختی انتظاری بی انتها.. به سختی خسته شدن.. و به سختی زیبای عاشق موندن..

و من امروز به سادگی .. با همه عشق و ایمانم.. تنها.. دلتنگ در کنار هم بودنم..



و خب.. به سادگی دلتنگی و شادی تولد و با هم بودن.. از همین جایی که می دونم چقدر دوستش داری..

"تولدت مبارک"
+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1391 0:31  توسط golriz  | 

و در این دریا.. اون روزها در پی سکوت بودم و نهایت بی پایان کویر و تنهایی..
در پی ثبت دست نخوردگی خطوطی بودم که کسی هنوز قدم برآنها نگذاشته بود..
در پی جایی که شلوغی و صدا و حتی خنده ای نباشد.. می خواستم تنهایی را نفس بکشم.. می خواستم سکوت را لمس کنم.. و حتی ترس از گم شدن را.. گم شدن در بی کرانی بی انتها.. و سرگردانی رها در بهم رسیدن زمین و آسمان..

 اما امروز این عکسها.. همه، هر لحظه، هر عکس، هر عبور، پر از صدا و حرکت و شادیهاییست که در عکس ها نیستند.. که من شکوه طبیعت را بدون حضور آدمی دوست داشتم و همه این صداها و خنده ها را.. حتی گاه ردپا را .. در عکسها نمی گرفتم.. نمی دیدم.. انگار تنها خودم بودم و کویر و افق.. تا بینهایت..

اما هستند.. این همه شادی را نمی شود که نشنید.. این همه حضور را نمی شود که ندید.. حتی اگر اون روزها، در تپه های دورتر پی سکوت و تنهایی می گشتم.. امروز اما همه شادیهایتان را می شنوم.. همه سرازیر شدنهاتون رو تو ماسه بادیها می بینم.. حتی اگر در عکسهاتون نقطه ای دور باشم در خلوت و سکوت.. اما در تک تک این عکسها هستید.. حضور دارید.. با همه شادیهای کودکانه کویری تان..

برای دیدن گزارش تصویری :

جزیره سرگردانی در دریای کویر

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1391 12:21  توسط golriz  | 

           ..

     سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
             همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند..   

                                                 دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
                                                                         جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند..


ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند..

..

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او                   زان سفر دراز خود..   عزم وطن نمی‌کند..
..
+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1391 1:18  توسط golriz  | 

از سال های پیش، عکاسی از طبیعت ایران به هدف یادآوری به آنانی که از شهر و خانه پدری خود قدمی فراتر نگذاشته اند اصلی ترین دغدغه ام بود. آن سوی قله های بلند، در دل عمیق ترین دره های دور، در هنگامه بیداری آفتاب و گاه ناپدید شدنش در افق های دوردست، چشمان حیرت زده مان شاهد مناظری بود که پیش از این ها شاید در رویا، یا در خیال افسانه های سرزمین های دور دیده بودیمشان؛ مناظری که شهرنشینی سال هاست حقیقتِ بودنشان را از یادمان برده ..

پس همیشه می خواستم بودن این زیبایی ها را که آن سوی افق برج ها و آسمانخراش ها به انتظار نگاهی تحسین آمیز نشسته اند تا همه آرامش و سکوت خود را در همان یک لحظه نثارش کنند، به مردمی که غرق در پسا مدرنیته در پی هیچ دور خود می گردند یاد آور شوم..

اما می دانستم همیشه باید از پیش هر شروع، مسیرهای رفته را آموخت و آنان را که با چنین دغدغه هایی بدان راه های بی بازگشت قدم گذاشته اند شنید.. پیش از اینها بوده اند کسانی که در پی همین یادآوری ها این مسیر را زندگی کردند.. کسانی که ره آورد سفر های خود را- برهنه- پیش روی مردم شهر به تماشا گذاشتند، تا بیادشان بیاورند همه آنچه روزی جزءی از زندگی پدرانشان بوده و امروز به خاطره ای کهنه بدل گشته.. پس اولین قدم آموختن از دیگر عکاسانی بود که بارها و بارها در این مسیر سفر کرده بودند و دیدن ره آورد سفرهایشان که همان کتاب-عکس هایی بود که سال ها از کنارشان در پشت شیشه کتابفروشی ها گذشته ایم..

در سال های اخیر هر چند ماه شاهد تعداد زیادی کتاب- عکس بودم که به لیست فروش کتابفروشی ها اضافه می شد. کتاب هایی که هر گوشه از ایران را برای معرفی به خودمان و یا خارجی ها به نمایش می گذاشتند. کتاب های رنگارنگ و بیشتر دوزبانه و گاه به 4 یا 5 زبان، کتاب هایی با عناوین مشابه، و در نگاهی دقیقتر شاید عکس های تکراری.. در قطع های گاه آنچنان سنگین که قفسه های کتابخانه هم تحمل سنگینی شان را در سالیان ندارند، چه رسد به دست های ظریف مردم شهر که در چند دقیقه ورق زدن این سنگینی را کِی تحمل می کنند؟!

ادامه دارد..

پانوشت: عکسهای گزیده های پایان نامه، هیچکدام عکسهای چاپ شده در پایان نامه نیستند.

گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانسم!
عکسها: گلریز فرمانی
روستای کندلوس، بهار 91

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1391 21:57  توسط golriz  | 

نمایش عروسکی اپرای حافظ

زیبا بود و متفاوت، زندگی کردن با یک اثر حتی برای چند روز.. با حافظ.. با عروسکها و تصاویر، با صدا و شعر و موسیقی.. با متن و کلمات.. از بیت هایی که هنوز هم برایت تازگی دارند و شنیدنشان هنوز موثر و گاه تکان دهنده است حتی: (یادم آورد، دوری را نمی خواهی اگر؟.. عاشق باش و بمان.. راستین.. در سکوتی پر مهر..) تا سخن نویسنده از زبان عروسک یا خواننده.. و در آخر دست نوشته های ساده خودم..

و سخت تر .. انتخاب بود از میان این همه.. که بعد تر هر انتخابی در کنار دیگری می شد خلق اثری تازه.. از نگاه من.. برای دیگران.. به یادگار..

تجربه ای متفاوت بود و دل نشین.. از شروع با همه خستگی سفر و تازگی کار و حجم کاری بالای این روزها.. تا شکل گرفتن ایده و اجرایی شدن و در پایان که شد:               

                                                                    حافظ بر صحنه اپرا..

من با که بگویم غم دل را که در این دور                       جز جام نشاید که بود محرم رازم..


برای دیدن کار ، در لینک زیر، در زیر عکس اول کلیک کنید.

اپرای عروسکی حافظ

عکسها:گلریز فرمانی
اپرای عروسکی حافظ، کارگردان: بهروز غریب پور، سالن فردوسی، تیر و مرداد 1391

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1391 23:53  توسط golriz  | 

ساده، ساده. پیاده روی کوتاه مدت دم صبح. شادی، شادی خالص، علی رغم هر چیز که نافی شادی است. دوشادوش دیگران در تاریک روشن خیال انگیز. دوشادوش.. این کلمه ترکیبی ساده را در دسترس حافظه نگه دار..

صدای نفسهای دوندگان. زمزمه، پچپچه. گفتگویی لحظه یی در باب آنچه امروز خواهیم کرد. 

جای عشق کجاست؟ در ذره ذره ی حضور. عشق به تو، به وطن، به انسان، به اعتقاد. 
به آرامی یاد میگیریم که این چهار عشق را به وحدت برسانیم..

خلوص، این گوهر کمیاب عصر ما. همان درسهای کودکانه ساده لوحانه. جایی نیست که زندگی باشد و عشق نباشد.. در استکان های چای، در گلدان در انتظار گل.. 

دوست داشتن تمام درزهای نتیجه ی کهنگی و زمان را پر می کند..

می دوم.. آهسته..

زندگی را با چیزهای بسیار ساده پر باید کرد.. ساده ها سطحی نیستند.. خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد..

در کنار هم راه می رویم.. در کنار هم نگاه می کنیم.. 
این در کنار هم بودن، قدم برداشتن، گفتگو کردن، اثبات وابستگی است.. 

از کتاب " یک عاشقانه آرام"، نوشته نادر ابراهیمی
عکسها: نپال، کاتماندو و گوریپانی
گلریز فرمانی

و من همه امروز ها.. دلتنگ همین سادگیها هستم.. 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1391 13:48  توسط golriz  |