عکس - نوشته ها

عکس - نوشته های گذر تند لحظه های با هم بودن

 

گرچه شاید هنوز زود باشه برای فهمیدن معنای پرنده مهاجر و دلتنگی برای باغ با صفای وطن و دوردست مه گرفته ای که به سویش پرواز کردیم.. اما.. 

در شلوغی روزهای سفر، در شوق دیدار یار، معنای مهاجرت را نمی فهمیم.. در تند و تند بستن چمدونها و هیجان شروع زندگی تازه، نه درکی از جا گذاشتن دوستی ها داریم و نه از پرستو شدن چیزی می دونیم. سفر رو با شوق و ذوق شروع می کنیم و پر می کشیم و بعد تنها زمان است و حسی دورو غریب که گهگاه تلنگری می زنه و یادمون می آره که این بار دیگر اسمش سفر نیست...

زندگی کوچکمون رو در جایی که وطن نبود شروع کردیم، در جایی که در هر کوچه و پس کوچه اش هزاران خاطره نداشتیم، جایی که پر بود از جای خالی دوستانی که لحظه های بودن در کنارشون پر ارزش ترین دارایی مون بود.  شوق شروع زندگی کمکمون کرد که این همه رو بپذیریم با منطقی به سوی ساختن فردایی بهتر.. اما لحظه هایی هست که هیچ منطقی پاسخی براشون نداره، لحظه هایی که تو رو با این سوال روبرو می کنه که چقدر ارزش داره از دست دادن این همه ای که در هیچ "خارج"ی پیدا نخواهیم کرد...

بوی بارون بهاری و بوی اسفند از اون لحظه هاست.. لحظه هایی که دچارتضاد می شی، لحظه هایی که درون و بیرون ساز مخالف می زنند.. درونت پر است از شوق عید و تازگی و در بیرون زندگی عادی در جریانه؛ روزمره ای که بی خبر از جشن نوروز بی صدا و بی ساز و دهل به استقبال بهار می ره.

 وقتی باد و بارون و رعد و برق و رنگین کمون خبر از اومدن بهار میدن، وقتی بی اختیار بوی بهار رو تو کوچه پس کوچه ها و بساط دست فروشها و همهمه شاد مردم و دستهای پر از خرید نورورزی جستجو می کنی... تازه کلمه عجیب مهاجرت برات معنا می شه.. وقتی تلاش می کنی که سفره هفت سین کوچکتون رو تنها یک روز مونده به تحویل سال هر طور شده کامل کنی و در آخرهم ساعت و شاخه های سنبل به دادت می رسه، وقتی در دنیای شاد عیدانه دلت پی عیدی می گردی برای خانواده کوچکت که بهانه ای باشه برای شادی، وقتی تلفن پشت تلفن زنگ می زنه و روز عید حتی بیشتر از وقتی که تو ایران بودی، یک جا به همه ی فامیل سر می زنی و سر آخر خسته از همه عیددیدنی های یک روزه ای که تنها با یک گوشی کوچک و تصویری کوچکتر رفته ای، تو دستهات هیچ خبری از عیدی و اسکناس های تا نخورده نیست... اون موقع است که تازه می فهمی معنای کلمه ای رو که هنوز هم باورش نکردی...همون لحظه س که یک هو از  "از باغ با صفای وطن"  دوباره پرت می شی به این "دوردست مه گرفته " و یادت میاد عید تموم شده و فردا باید بری سر کار و می مونی که پس همین بود!  و تنها دلت خوشه که شیرینی های نخودچی رو فردا می بری که به همکارها بگویی عیدتون مبارک..

با همه اینها ما عید می گیریم، حتی اگه عیدمون یک روز باشه، اگه توش نه خبری از بازار شب عید تجریش و هدیه های ریز و درشت باشه،  نه خبری از برنامه سفرهای یک هفته ای به جنوب و شرق و غرب ایران و نه حتی از تعطیلی! حتما هم عید می گیریم، با ترمه قرمز مامان و ظرفهای نقره ای خاله جان، با سفره پر از گل مادربزرگ و شاخه های زیبای بنقش سنبل سفره هفت سین کوچک خونه مون رو می چینیم، روز عید با همون گوشی کوچک مون به خونه همه اهل فامیل سر می زنیم، سبزه مون رو هم تا سیزده  نگه می داریم و بعد به دست رودخونه بزرگ شهرمون می سپریم. برای خودمون عیدی هم می گیریم و همه سیزده روز عید رو خلاصه می کنیم تو دو روز تعطیلی هفتگی، یه عید دو روزه!


+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1393 15:38  توسط golriz  | 


دلتنگم.. 
به همین سادگی.. دلتنگی ای در سکوت و بی پاسخ..


دلتنگ همه این روزهایی که سال شده اند و دوستی که هر روز نبودنش را محکم تر در سکوت فریاد کرد و من که تنها سکوت می کنم.. و امیدی که رنگ آبی اش کمرنگ می شود..


و این روزها این برگهای پاییز و سالهای خاطره، باور من به عمق و ریشه دوستی و زمان و ساختنش در کوه و دشت و همین خیابانهای تهران... و  روزهای نبودنش که به سال رسیده.. و این سوال که عمق و ریشه را مگر می شود انکار کرد... فراموش کرد.. نادیده گرفت و .. زندگی کرد.. به این سادگی؟

صبر و سکوت و دلتنگی را می شود تحمل کرد اما این روزهایی که می گذرند و .. دوری.. که فاصله ها را تصاعدی بیشتر می کند..  نگران فاصله هایی می شوم که پر کردنشان سخت تر می شود..


دلتنگ خودم هستم شاید، دلتنگ ِ بودن ِ خودم.. که تنها اگر بودم، شبی بی وقت وبی دعوت، شال و کلاه، ناخوانده دستم بر زنگ خانه شان بود و بی توجه به زیر پیراهن.. حتی بی توجه به همه بی توجهی های آن روزها.. بی توجه به غافلگیرشدنش...  با تکیه بر همه شناختم.. تنها دلتنگی خودم را شاید لحظه ای پاسخ می دادم و در سکوت بی هیچ حرفی باز می گشتم..

                   تا شاید این بار من در سکوت فریاد کنم که.. نمی توانی نباشی.. آن هم به همین سادگی..


دلتنگ همه تان هم هستم خب، همه ای که در تک تک لحظه های این ماههای دوری کنارم بودید و هستید و تا همیشه ممنون همه بودنهایتانم..        اما دلتنگی برای شما نه در سکوت است و نه بی پاسخ..

+ نوشته شده در  دهم آذر 1392 0:30  توسط golriz  | 


خب... دوباره مسافر شدیم و این بار در سرزمینی آنقدر غریب که نمی دانستیم از کجایش شروع کنیم..

و شاید همین بود که از هر کجا شروع می کردیم برایمان تازگی داشت و قدم در هر مسیری که می گذاشتیم سیراب از لذت همین سفر رفتن می شدیم و برای این روزهای ناگزیر شهرنشینی مان، همین هم بس بود و  سیرابمون کرد اما با تشنه گی تازه ای به شوق رفتن راههای نرفته ..

 

و چه زیبا بود اینکه تنها نیت کنی و قدم در راه بگذاری و بعد همه  را به طبیعت بسپاری که هر آنجا که می خواهد ببردت. و این همه زیبایی هایی که به سادگی در مسیرمان پیدایشان شد ساعتها مبهوتمان کرد.. 

نه فقط زیبایی و سکوت و طبیعت، که بکر ماندن شان با همه راحتی دسترسی و فرهنگ مردمانی که آموخته اند به طبیعت احترام بگذارند و حفظش کنند..


و در دل راههای جنگلی دیدن همین نشانه های ساده که تنها می گفت اینجا مسیر پیاده روی است نترسید، گم نشده اید! دلگرممان می کرد به انتخاب هر کدام. و چه زیبا بود همخوانی شکل و رنگ این نشانه ها در دل بکر دست نخورده گی!


و به عادت همیشه درون هر بیراهه ای سرک کشیدیم به شوق دیدن کلیساهای کوچکی که زیاد هم هستند و تو را یاد امامزاده های راههای کشورت می اندازند و سکوت و گرمای اتاق کوچکی که تنها بهانه ایست یادآور لذت عبادت. 

 


و جای دوستانی که خالی بود..

 

مسیری ساده را برگزیدیم برای شروع سفر، از روستای کوچک Godalming، به مقصد روستاهای Farncombe و Compton و از آنجا به سمت Guildford به قصد بازگشت.


Godalming, Compton, Guilford. United Kingdom
Photo: Golriz Farmani

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1392 17:11  توسط golriz  | 


اینجا درفک ماست.. درفکی که هر روز می رویمش.. درفکی که در این بی کوهی دلمون رو بهش خوش کردیم.. درفکی که باید جای توچال هر هفته مان رو پر کند از ناچاری.. درفکی که بهار و تابستانش زیبا بود و این  روزها بوی پاییز می دهد ..

این عکسها مست بوی بارانند و مه..  


این عکسها شاید آشتی بودند با دوربین و عکاسی که با بوی باران تشنه دوربینم کردند به همان نیت همیشه که یادگار بیاورم برای شما که اینجا نیستید.. 


Kew Gardens, London
Photo: Golriz Farmani

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1392 21:23  توسط golriz  | 

تعییر باید کرد.. هر چند گهگاه و هر چند به سختی.. 

در تغییرم هنوز .. یا شاید هم در تثبیت این همه تغییری که به یکباره اتفاق افتاد.. 
در حرکتم اما.. گرچه در درون.. در کشف و ساختن دنیایی که همان باشد که می خواهم.. گرچه ساده نیست در این بهبهه (بحبوحه!) پرسرعت دویدن ها نه که عقب بمانیم.. گر چه بارها و بارها پرسیده می شوم از امروزهایی که چه ساده می گذرند و آرام و دوست داشتنی.. امروزهایی که می خواهم آنگونه تنفسشان کنم که تا همیشه در سینه ام بمانند.. و گرچه ساده نیست در پاسخ بگویی امروزها " تنها زندگی می کنم " .. همین .. 

و همین برایم کافیست.. 

گرچه تنفس همین سادگی سخت است.. گرچه هر روز در پی فیلی می گردم برای هوا کردنش در آسمان زندگی م.. 

اما در تلاشم که یادم نگه دارم این "همین" به سادگی به دست نیامده.. برای این "همین" سالها تلاش می کنی و امروز که همه زندگی ات ازش سرشار می شود بدون کوچکترین توجهی در پی مرغ های همسایه ای.. و غافل که همین هایمان شاید یک رنگ نباشد.. و غافل از این همه ای که داری اش.. امروز.

اینجا هم باید تکانی بخورد.. هر چند حال و هوایش را و عکس - نوشته های گهگاهش را دوست دارم.. اما تغییر خوب است.. حتما و بهتر هم می شود.. می دانم .. 

تا زود... 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1392 14:33  توسط golriz  | 

در آن روزهای سالهای دور که در پی جایی می گشتم.. آرام و ساکت.. در دل طبیعت که آرامم کند در شلوغی روزهای شهر، محیطی که در آرامش به نوشتنم وادارد بی وقفه و بدون توجه به زمان.. و نزدیک ترین جایی که یافتم در کوهستانی بود چسبیده به همین شهر شلوغ، کوهستانی آشنا که همیشه با هدف قله توچال چه سریع از کنارش گذشته بودیم..

 نامی آشنا داشت که در سالهای اول کوهنوردی از کنارش زیاد گذشته بودیم و هیچگاه در خستگی و عجله برای بازگشت وقتی نمانده بود برای لحظه ای توقف یا حتی سرک کشیدن در مکانی که بیش از پناهگاه نام هتل بر خود داشت و کوهنورد خاک آلود و خسته از قله آمده را چه به سرک کشیدن در هتل.

اولین بار که نه با کوله کوه و به قصد صعود، که با دفتر و مداد و به شوق نوشتن قدم درونش گذاشتم زمستان بود و آنچه پایبندم کرد نه فقط گرما و چای گرم که گرمای حضور کسانی بود که پیش از نوشتن به یادم می آورد که اینجا بیشتر شبیه خانه ایست پر مهمان، که صاحبخانه بی وقفه در کار پذیرایی و خوشامدگویی به از راه رسیدگان کوهستانی است.

هتل اوسون، هر چند در شلوغی روزهای آخر هفته، به معنای واقعی ساکت نبود، اما آنچه در دلش و پذیرا بودن گردانندگانش بود، در سرمای زمستان آن سال و همه سالهای بعدترش، برای من پناهگاهی شد برای نوشتن و فکر کردن و تنهایی در دل کوه و لیوانی چای.

گرچه نامش هتل است، اما برای من در طول سالهای گذشته آرامش گاهی بوده، نزدیک نزدیک کلان شهری که خسته از روزها و شبهای همیشه شلوغ و دود و ماشین و ناآرامی هایش، همیشه پناهم داده برای چند ساعتی فرار شاید، از آن همه. 

و امروزها که بیش از پیش قدرش را می دانم، قدر نزدیکی کوههای همان شهر شلوغ را هم.. مرور دوباره این عکسهای سرد زمستانی - که همیشه زمستان پر برفش را دوست تر داشتم  - و گرمای خاطراتش در این گزارش تصویری شاید اندک سهم من باشد.. تلاش کوچکی برای قدر دانی از چراغ همیشه روشنش.. 


عکسها و گزارش را در لینک زیر ببینید: 

چراغ روشن کوهستان 


+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1392 15:36  توسط golriz  | 

در ایران زمین من سفر کردن گناه است .. اگر دختر باشی!

آری اگر دختر باشی و مسافر، این هر دو و همزمان.. با تعجبی توهین آمیز نگاهت می کنند.. که چه! تو را چه به سفر؟ مظنون براندازت میکنند.. آنوقت دلیل اصلی سفر کردنت چیست دختر جان؟! 

شاید امروزتر ها این نگاه ها اندکی کم شده باشد، اما وقتی هستند، آنقدر غالبند، گویایند و حاکم و همیشه هم حق به جانب تا جایی که .. 

و چه به سادگی به حریم تو وارد می شوند و به جرم " بودن " محکومت می کنند.. گناهکارت می خوانند و حتی از آن بدتر " ... " .. و این آخری را اگر بر زبان هم نیاورند در نگاهشان آنقدر پیداست که.. 

که هستی؟             - انسان، دختری مسافر

از کجا آمدی؟           - از پایتخت دود گرفته ایران مان

چرا آمدی؟              - سفر.. 

به کجا میروی؟         - مقصد من راه است، آمده ام که در راه باشم به جای ماندن!

که چه کنی؟           - ببینم، بشناسم.. خودم را، کشورم را.. مردم هم کیش و هم زبانم را.. و محبتی را که                               هنوز در دلهایشان می توان دید و مهمانش شد.. می خواهم زندگی را جور دیگر یاد بگیرم،
                        نه آگونه که شهر به من آموخته، اینگونه که بماند در دلم تا همیشه.

...

اینها که هستند؟       - دوست

محرم اند؟                 - محرم؟
                              آری، نگاهشان پاک است.. محرم یعنی آنکه حرمت نگاه می دارد، آری هستند.

مدرک؟                   - کدامین مدرک شفاف تر از پاکی چشمانشان، اعتماد دلهایمان و کدام صادقانه تر از
                             حضور و همراهی و حمایتشان.

ثبت شده؟
 جایی بر روی کاغذی؟                 - کاغذ؟.. نه ندارم .. بر دلهایمان.. 

و آن نگاه لعنتی از همینجا شروع می شود.. و تمسخر.. که من می دانم شما در پی چه هستید! 

تمامیت بودنت را زیر سوال می برند.. می ایستی.. بر سر خواسته ات به سفر.. بر سر ایمانت به حرمت شان.. بر سر اعتمادت به دوستی.. سر باورت به صداقت شان.. 

اما آنها قدرت دارند.. قدرتی که غالب است و تو برای این همه مدرکی "کاغذی" نداری که ثابت کنی "دوستی" را.. 

نگاهشان آزاردهنده تر از لحن شان است.. همان که زن بودنت را نشانه رفته است..

می ایستی تا آخرین لحظه .. و دفاع می کنی از این حق ساده "زن بودن ت" .. از آزادی ات.. از شوق و عطش بی حد و حسابت به سفر.. و به سفر در همین ایران زمینی که قانونش به تو اجازه سفر رفتن نمی دهد به تنهایی ! 

یا خسته می شوند از ساعتی سرگرمی با چند جوان شهری که فکر می کنند ترساندنشان! .. و یا می برندت.. با نگاه و حرف و تمسخرشان و محکومت می کنند به ... با دادگاه و قاضی و "کاغذهایشان" ..  

به همین سادگی..

در هر دو حالت محکوم می شوی.. حکمی که تا همیشه به یادت می ماند.. به جرم سفر رفتن!

آنقدری از آن همه ایستادگی بر سر همه آنچه حق کوچک و ساده ایست.. نمی گذری که له می شوی..
وقتی همه آن فشارها تمام می شود، وقتی دیگر کسی نیست که جلویش بایستی.. 

باز می گردی.. همه باورهایت به سوال کشیده شده است.. یا به زنجیر.. و تو می مانی و این سوال بی جواب،

می خواهم زندگی کنم.. می خواهم زن باشم و آزاد.. می خواهم سفر کنم.. "در ایران" 

و می خواهم هر لحظه نگران تجاوز بی وقفه این نامحرمان به حریم ساده دوستی هایم نباشم.. 

می خواهم.. 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1392 2:49  توسط golriz  | 

این روزها پی رویاهایم می گردم.. 
                                           نیستند..       

                                                    انگار که.. جایی جا مانده باشند.. 

در گذر تند روزهای دانشگاه، در نگرانی های مسئولیت های بزرگ تر شدن.. شاید هم در دامنه های قله های بلند.. وقتی که خوشحال از پس از صعودی رویایی از آن بالاترین ها باز می گشتم و سرخوشانه در فرود، تن به گرمای آفتاب و نگاه زیبای قله که می سپردم که خوشحالی ام را به نظاره نشسته بود و متعجب از خودم که تا آن بالاترین رفته بودم انگار.. کوله بارم بر زمین و نگاهم غرق لذت رهایی رسیدن به رویایی دیگر و آبی آسمان..

همان لحظه ها شاید.. رویاهایم تن به باد کوهستان داده اند.. 

در مسیر صعود قله کرکس، نطنز، ایران. دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

رویاهایم جا مانده اند جایی حتی دورتر از قله های سرخوشی بیست سالگی.. شاید دقیقا در همین روزهای ده سال قبل.. روزهایی که شاد بودن را با همه وجودم لمس می کردم، با طعم دانشجویی و آزادی از قوانین مزخرف! دبیرستان.. رویاروی تجربه های جدید و آدمهای تازه.. 

این روزهای ده سال پیش همه چی زیبا بود.. غرق دنیای موسیقی بودم و در فکر صعودهای بیشتر.. آن روزها رویاهایم تازه داشتند پا می گرفتند.. فهمیده بودم می توانم.. رویا داشتن را می گویم.. 

آن روزهای بهاری ده سال قبل، زیبا بودند هنوز و درکی از معنای مرگ نداشتم که.. چه می دانستم زندگی آنقدر قدرت مند تر از من و شادی آن لحظه هایم می تواند باشد.. می تواند همه را در یک لحظه..  

عکسهایم اون روزها، خاطرات لحظه به لحظه صعودهایی بود که هر آخر هفته - ناباورانه- خاطره می شدند. ناباورنه.. آری حتی تا هنوز.. اولین طعم صعود و کوه و قله در زمستان قبل مستم کرده بود.. کرکس.. قله ای در دل کویر.. مستی اش آنقدر بود که رویای صعودهای زمستانی برایم پررنگ تر شد برای همیشه.. 

و این احساس.. قله ای را در دورستها می بینی.. آنقدر بالاست و دور که .. و بعد ناباورانه قدم به رویش می گذاری.. و باز می گردی و باز هم از پایین دست نگاهش می کنی.. هنوز یادم هست سرخوشی شنبه صبح ها، وقتی با تن خسته از صعود، مغرور، از پله های فنی بالا می رفتم.. 


در مسیر صعود قله شاه معلم، ماسوله، ایران. بهار 1382
عکس: گلریز فرمانی

آن روزها زیباترین صعودم قله شاه معلم بود.. که در رویا بود هر لحظه اش.. و هنوز سرخوش از صعود زمستانی توچالی بودم که هر روز صبح، با افتخار از پشت آلودگی های شهرم، در پی اش می گشتم تا به خودم یادآوری کنم باید که رویا داشت.. حتی اگر قله ای دور باشد.. و تنها باشی و تازه کار.. و زمستان هم!  و در رویای صعود دوباره اش بودم، تنها و در زمستان، رویایی که یک سال و نیم بعد بهش رسیدم..  

در رویای صعود علم کوه بودم و چه لذت بخش بود انتظار و تلاش برای دیدن دنیایی که می گفتند دیگرگونه است و به راستی بود.. رویایی که هنوز هم دارمش.. !

دفترچه عکس نوشته هایم را همان روزها تازه شروع کرده بودم به نوشتن، دفترچه های عکس صد صفحه ای از قله ها.. با طعم دل نشین عکاسی آنالوگ و صدای فراموش نشدنی شاتر دوربین پدربزرگ.. که آن هم جایی دور جا مانده است این روزها.. تازه یک دفتر را تمام کرده بودم، هر عکس داستانی داشت از احساس همان لحظه که وادارم کرده بود به ایستادن و ثبتش - با همه خستگی های صعود و سنگینی کوله و دویدن های بعد برای رسیدن.. باید می نوشتم که چرا گرفتمش.. نکند همه شوق آن لحظه یادم برود..  

آری، عکس - نوشته های من ده سال پیش شروع شد.. و خوشحال بودم از نوشتن اوج و لذت هر لحظه.. 

اما تنها همان دفتر اول نوشته شد.. دومی به نیمه هم نرسید.. 

در مسیر صعود قله کرکس، نطنز، ایران. دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

دنیای من تغییر کرد.. همه چیز.. ناگهان و آنقدر یکباره .. که از همان ده سال قبل هنوز این ترس جایی جا نمانده که دوباره کی است که به ناگاه همه چیز سیاه شود.. و دیگر رویایی نماند..

آری.. رویاهای من جایی در ده سال پیش جا مانده است.. برای همیشه 

هرچند نه فقط توچال که زمستان قله دماوند را هم دیدم.. هر چند خاطرات صعود علم کوه از زیباترین خاطرات همیشه کوههای من شد.. هر چند کوههای این ده سال، دوستی هایی برایم به جا گذاشته اند که شادم از داشتن شان و - حتی اگه خودشان هم نخواهند..! - برای من همیشگی شده اند.. 

و هر چند امروز، رویای زیبای ما شدن مان را در هر لحظه می چشم و سرشار از شادی می شوم از حضور مهربانی که اینچنین از مهر بی دریغ، هر لحظه ام را عاشقانه شادی می بخشد.. 

و هر چند.. ساز نمی زنم این روزها.. 

اما هنوز و هر لحظه دلتنگ رویاهایی می شوم که جایی در ده سال پیش جا مانده اند.. و یادم می آید که رویا داشتن را نکند فراموش کرده باشم.. 

غروب در مسیر بازگشت از قله توچال. اسفند 1381
عکس: گلریز فرمانی

و دلتنگی چیز وحشتناکی است پس از ده سال.. وقتی که به دلتنگی شان عادت کرده باشی.. 

  

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1392 15:16  توسط golriz  | 

می خواهم مسافر باشم.. 

با همان نگاه ساده کودکی ها.. که چه ساده پرسیده می شدیم.. می خواهید چه کاره شوید؟

و من امروزها - هنوز در آستانه سی سالگی - می دانم که می خواهم مسافر باشم..

در راه، خرم آباد به سمت پل سیمره
عکس: گلریز فرمانی

مسافر؟ .. 

می خواهم مسافر باشم..مسافر راههای ایران! آری می خواهم به جای سر کار، بروم سراغ زندگی.. هر روز..
 استخدام جاده و کوره راه هایی که به دهکده های همزبان می رسند، مهمان مردمانی که تنها نامشان را، ایل و تبارشان را.. در کتابهای جغرافیا دیده ایم.. شاید فرصتی باشد هنوز تا خودشان را ببینم و روزها و شبهایشان را..

در راه، خرم آباد به سمت آبشار بیشه
عکس: گلریز فرمانی

می خواهم سختی زندگی محروم شان را بچشم ببینم، تا بفهمم کدام سخت تر است..

محرومیت از ساده ترین امکانات زندگی.. از آب آشامیدنی تا اینترنت! از بهداشت و درمان تا آینده شغلی.. اما لذت از درک و تجربه هر ثانیه سادگی و شادی لحظه های در گذر زندگی..

یا محرومیت از ساده ترین ارزشهای اخلاقی از یاد رفته.. از شرف و اخلاق و حرمت.. به همراه نگرانی هر روزه برای نرسیدن به رقبای جهانی.. و بی اعتمادی به دولت و همزبان و خواربار فروش سر کوچه.. حتی..

در راه، ایلام به سمت دره شهر
عکس: گلریز فرمانی

و هنوز نمی دانم کدام سخت تر است.. تنها می دانم ارزش هر کدام را وقتی می فهمم که دیگری را هم با همه وجودم لمس کرده باشم که اگر غیر از این باشد همیشه حسرت خواهد بود که کدام بهتر است..

پس .. می خواهم ببینم، بشنوم.. تجربه کنم، بشناسم.. شاید که بعدتر ها انتخاب کنم یکی را بر دیگری.. 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1392 18:37  توسط golriz  | 

بهار را با طعم تازگی تجربه عاشقی به یاد می آورم.. با اولین شناخت ناشناخته های زیبای با هم بودن.. بهار پر از خاطره و شوق به هم رسیدنی ست که آهسته و آرام لمسش کردیم.. در بهار..

بهار، یادآور همه اولین لحظه هاست، لحظه های گیجی و سادگی لمس معنای با هم بودن..
با هم بودنی که امروزها، "ما" شدن ش را با همه وجودم احساس می کنم..  

و این بهار، ما بودن مان را با شکوفه هایی جشن می گیریم که در سرما و برف چه زیبا به استقبال بهار رفته اند..

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1392 15:0  توسط golriz  | 

یک ماه است بارها و بارها به نوشته بعدی فکر کردم.. بارها فکر کردم نوشته بعدی از چه باید بگوید.. از عکاسی ها و سفرهای گذشته.. یا از تغییر بزرگ امروزهای من.. 

بارها خواستم تغییر را نادیده بگیرم و خاطرات تصویری سفری دیگر را شروع کنم..

اما نشد.. من امروز غرق تغییر بزرگی هستم که یک ماهی است شروع شده و پایانش-پایان مرحله تغییر و تثبیت در شرایط جدید- کی خواهد بود.. هنوز نمی دانم..

از تولد هم می خواستم و می خواهم بگویم، بی توجه به این که زمانش گذشته.. تولد اینجا بود و تولد من و تولد نوا.. که یک ساله شد بی حضور من در این یک ماه.. 

از پایان ده سال قبل می خواستم بگویم و شروع شاید ده ساله ای تازه.. 

و از ما شدن می خواهم بنویسم و غرق گرمانی حضور.. بعد از سالهای طولانی دلتنگی.. 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1391 17:10  توسط golriz  | 

سالگرد تولد رو جشن می گیریم، سالگرد ازداوج رو، سالگرد فارغ التحصیلی و سالگردهای زیادی رو..

همه اینها به یه روز خاص تعلق دارن.. چندم فلان ماه، سال هزار و سیصد و ...

همه شروع دارند و شاید هم پایان

اما امروز، دلتنگ دوستی های 10 ساله ای هستم که روز تولدی ندارند.. نمی دونم دقیقا کی و کجا متولد شد این دوستی ها که اینطور سالها با هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم و تجربه کردیم و از هم آموختیم و همراه تجربه های هم بودیم..

نمی دونم دقیقا تولد این دوستی ها در کجا اتفاق افتاد، در کوه بود یا کوچه.. در کدام قله بود و یا در کدام کلاس درس یا جلسه..

دوستی هایی که در طول زمان حتی متولد شدند، رشد کردند، بزرگ شدند و امروز در ده سالگی من به دنبال یک تاریخ می گردم که در ده سال قبل گم شده است.. اولین دیدارها یادم هست.. اولین صحبت ها، اولین برخوردها، اولین خاطرات و حتی اولین عکسها.. همه اینها یادم هست اما .. کی بود که رنگ و بوی دوستی رو حس کردیم.. کی گرمای اعتماد رو تجربه کردیم و شدیم دوستهایی که مسیری 10 ساله رو شروع کردند تا امروز.. و از کی محرم تجربه های خوب و بد و زیبای هم شدیم.. یادت هست؟

و ممگر می شود با دوستی های 10 ساله خداحافظی کرد..

                     نمی شه خب!

و من می خواهم دوست بمانم، محرم و صمیمی تا .. همیشه ای همیشگی..

در مسیر صعود قله کرکس، 5 دی 1381
عکس: گلریز فرمانی

+ نوشته شده در  پنجم دی 1391 23:50  توسط golriz  | 

و امروز ده سال از این لحظه می گذرد.. 

و از اولین باری که قدم در کوه، به معنای کوه گذاشتم.. از اولین باری که هدف کوهنوردی بود.. و قله معنایی جدید داشت و رسیدن به آن هم..
از اولین باری که فهمیدم قله ای در همین نزدیکی است.. و چقدر سریع می توان به دل طبیعت و کوه پناه برد از میان همهمه شهرنشینی.. و از اولین باری که نیت کردم و دوست داشتم به قله برسم.. و فکر می کردم چه ساده است.. هر چند که ساده تر شد بعد تر ها.. اما به سادگی به دست نیامد،
انهم در برف و زمستان..

این عکس برای من یعنی.. دوربین آنالوگCanon FTB قدیمی پدربزرگ، سوغات سفر سوئیس 30 سال پیش.. با لنز بی نظیر 50 میلی متر.. یعنی سختی بالارفتن از سنگهای مسیر شیرپلا با نگرانی برای دوربینی که از شوق گرفتن عکس از آن روز در هر صعود همیشه برگردنم منتظر بود..  و چقدر این روزها دلتنگشم..

یعنی اولین توچال شبانه، اولین افطار در شیرپلا و اولین سرپرستی که غیرمستقیم و با مهربانی، از رفتن به قله منصرفم کرد در هوای سرد و برفی پاییز..  یعنی اولین رویارویی با شکوه رنگارنگ پاییز و برف تازه نشسته بر تن کوه و عطش عکاسی از این همه و دویدن در پی تیم.. 

و در کنار همه اینها، این عکس برای من شروع دوستی هاییست که از امسال قدم در ده سالگی می گذارند.. و هنوز هم نمی دانم چطور می شود در چند خط عکس-نوشته این همه با هم بودن ها رو یادآور شد..

این عکس برای من شروعی است برای همه آنچه از امسال.. 1391.. قدم به ده سالگی می گذارند..
ده سال قبل، درست همین روزها و ماهها و سال بعد و حوادثی تلخ.. برای من نقطه عطفی بود در زندگی و شروعی تازه.. با همه این خاطرات ده ساله، که در ابتدا سخت بودند و دردناک، اما در ادامه زیبا شدند و ارزشمند و به یادماندنی..

از امسال، خاطرات و دوستی های زیادی ده ساله می شوند.. دوستی هایی که در روزهای نزدیک پیش رو.. برای شروعی تازه.. تا مدتها دل تنگشان خواهم بود..

آخر امسال و این روزها هم، در پیش رویم نقطه عطفی است، یک تغییر، شروعی تازه.. زیبا و دوست داشتنی..

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1391 16:8  توسط golriz  | 

اولین بار این بهشت را در بهار دیده بودیم، در فصل مه و باران و سبزی لطیف برگ‌های تازه رسته، و ما هم غرق تازگی جوانی. اما بعدترها پاییزش بود که پابندمان کرد به دیدار هر ساله این همه رنگ در هر برگ. در پاییز بود که مبهوتمان کرد طبیعت و درختان که در هر قدم، هر دالان، پیراهنی تازه دربر می‌کردند.

از روستا و بوی دود و مه و خانه‌ها قدم در دل جنگلی انبوه می‌گذاری و تا ساعت‌ها صدای خش خش برگ‌ها و بوی مه و باران تنها همراهانت هستند. گه‌گاه از میان درختان، خورشید هم سرک می‌کشد و بازی شاخه‌های نور و درخت مبهوتت می‌کند. در ابتدای مسیر، در ارتفاعات پایین‌تر هنوز غالب رنگ‌ها سبز است و گه‌گاه حریر زردی برشانه درختان افتاده است، اما هرچه بالاتر می‌روی، رنگین کمان پاییز رنگارنگ‌تر می‌شود و زرد و قرمز نه تنها در بالا دست شاخه‌ها که در زیر پایت هم غوغا می‌کنند. در دریای برگ‌های خشک قدم برمی‌داری و با صدایشان همراه می‌شوی. گاهی ذرات مه و قطره‌های ریز باران همراهیت می‌کنند و صدای زمزمه آهسته باران و درخت را می‌شنوی که در سکوت جنگل نجوا می‌کنند و گاه صدای قدمهایت گفتگویشان را برهم می‌زند.

ادامه عکسها و گزارش تصویری:

برگ و رنگ در پاییز درفک

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1391 15:43  توسط golriz  | 

کمی برخلاف عادت بودن هم گاهی شاید خوب باشد.. پس چند خطی سوغات سفر، نه به قصد سفرنامه، که چند خطی سفرنوشته از لحظه های در گذری که زیبا بودند و دل نشین..

در مسیر بیستون به سمت کرمانشاه
عکس: گلریز فرمانی

سفر رو دوست دارم و سکوت لحظه های سفر رو.. چیزی حتی بیش از دوست داشتن..

سلام می کنی و پاسخی گرم و با محبت و توجه می شنوی. به غریبه ای که لحظه ای قبل نمی شناختی و شاید چیزی نگذرد که فراموش شود.. اما لبخندش و خوشامدی که می گویدت در دلت می نشیند و مشتاقت می کند به سلامی دیگر و لبخند و دعوتی شاید در پی اش..

لحظه عجیبی است، همه نگاهها به توست، غریبه ای.. مرفه شاید به چشم آنها که دور از پایتخت، مرکز نشینان را بی درد می پندارند و در آرزوی تهرانی شدن.. غریبه ای بی غم هستی که آمده با شوقی کنجکاو از نگاه خود در زندگی شان.. در خانه شان سرک بکشد.. غریبه ای که انگار از کهکشانی دیگر است و زبانش ناآشنا..

                  - سلام..

و همین معجزه ایست.. ناگاه همه اینها می شکند.. ناگهان آشنا می شوی و همزبان و همدل..

                 - سلام عزیزکم، جانکم، گلکم..

 مادربزرگی آشناست گویی.. می بوسدت و دیگر غریب نیستی..به گرمی دعوت می شوی به چای و نهار و حتی به گذراندن شبی.. 

و همیشه نمی دانم اگر به جای تعارف های ناخودآگاه،  هر دعوت را پذیرا می شدیم (که یادمان رفته دعوت از دل برمی آید) و در هر منزل به استکانی چای و شاید حتی نهار و شاید هم جای خوابی.. آنوقت به تعداد شهرهایی که می رفتیم آشنایی داشتیم، مادربزرگها، خاله ها و عموهایی مهربان با گویشی محلی.. 

شب در کرند غرب ماندیم.. اتفاقی.. کوچک بود و زیبا، کوچه هایش هنوز بوی گذشته می داد و مردمانی داشت پرمهر که با هر سلام مهمان شدیم دلهایشان را.. و شرمنده اینهمه محبت و مهمان نوازی مردمان پرمهر کُرد زبان.. که نپذیرفتند همه ادعای کوهنوردیمان را و تحمل شبهای سرد کوهستان در چادر .. و مهمانمان کردند به شب مانی در زائرسرای پیر موسی.. 


کوچه های کرند غرب، پاییز 91
عکسها: گلریز فرمانی

و گفتنی نیست چقدر دل نشین بود موسیقی و نیایش شبانه در میانه کورسوی چراغهای کوچه ها و خانواده هایی که به زیارت می رفتند در دل شب و هر یک با دستی پر از نذری کوچک، سیبی یا اناری حتی، باز می گشتند که نیاز گرفته اند از پیر..

در کوچه های شب قدم می زدیم.. می پرسیدند برای زیارت آمده اید؟ .. و منتظر جواب نمی ماندند و می گفتند نیازت رو می گیری به امید خدا..
و نیاز ما سلامتی بود و دل شاد و آرامش.. برای همه ای که می شناسیم و نمی شناسیم..
+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1391 9:26  توسط golriz  | 

بی طرف ماندن سخت است.. در دنیایی که همه در یک طرف هستند و تو را هم به طرفداری طرف دیگر متهم می کنند.. بی طرف ماندن سخت تر می شود وقتی تنها حضورت به معنای طرفداری تلقی می شود!
اما کاش بودید و می دیدید در وسط این همه دعواهای امروزهای ما بر سر مالکیت کوهنوردی، این یک هفته در کنار سنگنوردی، چه تاثیری در تغییر نگاه و تعمیق علاقه مهمانان خارجی به کشورمان داشت، کاش بودید و می دیدید عمق شور و شوق و علاقه به بازگشت و دیدن ایران و ایرانیان را در نگاه این خارجی هایی که تا ماه پیش ایران را افغانستان می پنداشتند و ایرانی را تروریست! کاش می شنیدید و می دیدید نگاه خارجی هایی را که چطور با خاطره همین چند روز به ایرانی با احترام نگاه می کردند..
کاش می دیدید که این ساده ترین وظیفه ماست در این بلبشوی سیاسی و اختلافات و تحریم ها، که ایران مان را بشناسانیم آنطور که واقعا هست به مردمانی از جنس خودمان، به سادگی و با همدلی..

بی طرف ماندن سخت بود اون روزها، اما با همه غیر ممکن بودن شاید حتی اندکی ممکن بود..

اینجا در میان کاروانسرای شاه عباسی در پای دیواره بیستون نشسته‌ای و تنها نظاره می‌کنی. گذشته کاروانسرا را به خاطر می‌آوری که همین چند حجره کوچک مامنی بود برای در راه ماندگان و روزها و شبهایی را می‌بینی که کاروانیان از نقاط مختلف دور و نزدیک، گرد آتش در انتظار زمان عزیمت از دیارشان می‌گفتند.  و باز می‌گردی به امروز و آنهایی را می‌بینی که اگر نه مسافران پناه آورده به کاروانسرا، اما بازهم از فرهنگ‌های مختلف و به زبان و رسوم مختلف تنها به یک بهانه گرد هم آمده‌اند تا در فرصتی کوتاه از هم یاد بگیرند، به هم بیاموزند و به یاد نگه دارند سادگی دوستی‌هایی را که از همدلی‌ها شکل گرفته‌اند؛ دوستی‌هایی از جنس کاروانسرا و رهگذر بودن را..

ادامه متن، عکسها و گزارش:

و چه غرورآفرین بود وقتی فرهنگ، رسوم و مهمان‌نوازیت و مهر بی‌دریغ مردمانت آنقدر در دل سنگ‌نوردان می‌نشیند که پیش داوری‌ها را از میان می‌برد و خاطره‌ای زیبا برایشان می‌سازد به شوق بازگشت به کشورت و این‌بار به هدف دیدن ایران و شناخت ایرانیان.
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1391 16:40  توسط golriz  | 

هنوز کوله بار سفر قبل باز نشده.. سفری دیگر آغاز شده است..

و در این میانه جز همراهی تلاطم روزهای پر استرس، انگار لحظه ای برای درنگ و آرام گرفتن پیدا نشد..

و باز می روی و این بار هم شوق سفر خود انگیزه است که این همه آشفتگی را رها کنی و با همان کوله بار به شوق دیاری تازه..

اما .. هنوز دلت جایی جا مانده.. سفر می روی که آرامش کنی اما نگاهت می کند و می خندد که ..

و باز مستاصل از بی تابی بی پایان دلت که پر می کشد به سویی دیگر.. به دیگر سو می شتابی..

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1391 23:35  توسط golriz  | 



سخت است دلت را جایی جا گذاشته باشی.. سخت تر می شود وقتی پاییز می رسد..
سخت است وقتی همه وجودت دلتنگ جایی دیگر باشد و قصد سفر کنی به مقصدی دیگر.. سخت تر می شود وقتی باران باریده باشد..
سخت است وقتی دلت به دیگر سو می خواندت.. و بوی پاییز و باران هم.. و خودت رهسپار سفری دیگر باشی..
سخت است میان دل خواسته و مسیر پیش رو، ناچار باشی به دلت بگویی صبر کن.. تا هنوز..

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1391 12:39  توسط golriz  | 

ادامه مطلب طرح تحقیق 1

... در میان صفحات این کتاب ها با سوالات زیادی روبرو می شدم.

اینکه آیا این همه تصویر از طبیعت ایران به حق همه آنچه واقعاً هست را بیان کرده؟ و یا تنها به ثبت مکان های ثابت از همان زوایای تکراری پرداخته اند؟ و به راستی دغدغه این عکاسان که ایران را این گونه (از نگاه خود) به جهانیان معرفی کرده اند، چه بوده؟ دغدغه اصلی کدامشان به راستی طبیعت ایران بوده است؟ کدامینشان در کنار ثبت آثار باستانی، تاریخی، فرهنگی و... نگاهی شاید کمی متفاوت به طبیعت ایران داشته اند؟

 

در پی یافتن پاسخ این سوالات و پیداکردن مسیری برای خودم به سوی ثبت و معرفی ناکجاهایی که در اعماق شهر فراموششان کرده ایم، این تحقیق را آغاز کردم. در ابتدا با منابع مخلتفی روبرو بودم، منابعی چون کتاب - عکس ها، نمایشگاه های عکس طبیعت، بخش طبیعت بی ینال ها، مجلات مختلف و.. در این میان به دلیل وسعت اطلاعات و منابع برآن شدم برای بررسی بهتر اطلاعات موجود، رسیدن به نتایج دقیق تر و پرهیز از حجیم شدن، محدودیت هایی را در تحقیق اعمال کنم.

در آغاز منابع مطالعاتی ام را به آنچه در نظرم بیشترین بررسی را نیازمند بود محدود کردم. از آنجا که دغدغه اصلی من طبیعت ایران بود پس حضور نشانه ای از ایرانی بودن در معنای پشت عکس ها برایم از اهمیت زیادی برخوردار بود، تصاویر طبیعت در نمایشگاه ها و مسابقات عکاسی و مجلات و .. را که بیشتر در آنها هدف گرایش عکاسی طبیعت بود و نه معرفی طبیعت ایران، از این تحقیق کنار گذاشتم و منابع را به کتاب-عکس های چاپ شده از طبیعت ایران محدود کردم.

در بررسی های بعدی دریافتم تعداد کتاب-عکس هایی که هدف عکاس و حتی ناشر تنها ثبت طبیعت ایران بوده است از حدود 20 کتاب تجاوز نمی کند. اما در این میان با کتاب های زیادی روبرو شدم که به معرفی ایران، منطقه ای خاص و یا شهری از شهرهای کشورمان پرداخته بودند، کتاب هایی که در کنار معرفی آثار باستانی، فرهنگی، سنتی و ... فصلی از طبیعت ایران را هم به نمایش گذاشته و یا برای معرفی یک شهر یا استان، جاذبه های طبیعت آن منطقه را هم معرفی کرده بودند و یا کتاب هایی که به معرفی فرهنگ و زندگی قشری خاص پرداخته و در کنار نگاهی مردم شناسانه، از آنجایی که طبیعت هم جزءی از زندگی همان مردم بوده، جلوه هایی از طبیعت کشورمان را هم ثبت کرده اند..

ادامه دارد..

پانوشت: عکسهای گزیده های پایان نامه، هیچکدام عکسهای چاپ شده در پایان نامه نیستند.

گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانسم!
عکسها: گلریز فرمانی
هتل اوسون ، دربند

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391 10:59  توسط golriz  | 

همیشه از یک جا شروع می شود..
و می شود انگیزه.. هدف.. شوق رسیدنی که منتظر است به سویش بروی.. حتی آرام و آهسته..
و این عکس یک شروع بود برای آنچه سالها تنها دل خواسته ای بود.. ایده ای در انتظار یک روز..

و امروز شاید.. با مهر.. در انتظار اولین قدمهای پاییز.. و بوی سرمای دل نشین پاییزی.. درست وسط همه این سردرگمی های این روزها که خسته گی ساده ترین توصیفشان است.. قدم زدن! (که البته به این راحتی اتفاق نمی افتد!) و نه فقط نیم نگاهی به این فراموش شده های تاریخ شهرمان، که ثبت و به خاطره و تاریخ عکاسی سپردنشان.. دل خوشی کوچکی شده است برایم..

دل خوشی کوچکی که یادم  آورد تهران را انگار کمی هم می توان دوست داشت.. دوست داشتنی که سالهاست به نفرتی آزار دهنده تبدیل شده است.. نفرت از این همه صداهای ممتد آزار دهنده، بوی دود و نبودن جایی برای نفس کشیدن.. از تبلیغات آزاردهنده رنگارنگ که بی هیچ محدودیتی هر روز  در ابعاد غول آسا تکثیر می شوند.. بی توجهی و بی رحمی تهرانی هایی که از پس مشکلات روزافزون اقتصادی تنها زورشان به هم می رسد.. و مرگ آرام اخلاق و عدالت و احترام و حقوق همسایه.. و حتی هراس احمقانه از این گشت های ارشاد..
و خشم.. که این همه این روزها کم که نمی شود هیچ.. سرعتش از تصاعد هم بیشتر است..


و امروز با این عکسها.. یا شاید با این خانه ها.. خودم را دوباره حس می کنم و دلتنگی ام را برای شهری که دارد پشت برجها و مراکز تجاری و تبلیغات.. فراموش می شود..
آری این خانه های تهران را.. گذشته تهران را.. خانه های بزرگ.. با حیاط دلباز و حوضهای کوچک و این پنجره های چوبی.. دیوارهای آجری قرمز.. بالکن های بزرگ با نرده های ظریف.. تعلق به این همه را.. می دانم که دوست دارم..

و مبهوت همه دقت و حوصله معماران.. که این همه جزئیات و طرح و نقش در هر گوشه این خانه به چه کارشان می آمد که با این صبر و حوصله و عشق اینطور کار کرده اند.. و پس کجاست میراث شان..

و لحظه ای چشمانم را می بندم و فکر می کنم چه می شد اگر همه اینها حفظ شده بود، اگر زیبایی شهرمان به سردرگمی میان بلندی برجها نبود.. به یکدستی خانه هایی بود که در عین تفاوت در جزئیات، نوعی یکنواختی را تهرانی کرده بودند.. و این می شد تهران ما..

و امروز از آن تهران مایی که دوست می داشتم.. شاید تنها چیزی کمی بیشتر از خرابه مانده.. که آن هم یا در نوبت تخریب است.. و یا..

این دل خوشی هر چند تا پایان شاید سالها راه داشته باشد، اما حتی برای شروع هم در این تهران بزرگ به تنهایی، خیلی از این یادگارها را از قلم می اندازد..

پس، در این شروع هر کمکی.. از حمایت روانی و تشویق!.. تا همراهی و حضور.. از معرفی خانه های فراموش شده مشابه در همسایگی (با آدرس دقیق و ذکر جزئیاتی نظیر شمالی/جنوبی بودن).. تا.. هر چه که فکر کنید ممکن است مفید باشد، با روی باز پذیرفته می شود :)


عکس اول: خیابان کریم خان
باقی عکسها: مرحله پیش طرح - شناسایی خانه های یک مسیر نمونه و عکاسی اولیه،
خیابان سعدی (از میدان امام خمینی تا خیابان طالقانی)
عکسها: گلریز فرمانی

+ نوشته شده در  دوم مهر 1391 22:42  توسط golriz  | 

مطالب قدیمی‌تر