انگار که.. جایی جا مانده باشند..
در گذر تند روزهای دانشگاه، در نگرانی های مسئولیت های بزرگ تر شدن.. شاید هم در دامنه های قله های بلند.. وقتی که خوشحال از پس از صعودی رویایی از آن بالاترین ها باز می گشتم و سرخوشانه در فرود، تن به گرمای آفتاب و نگاه زیبای قله که می سپردم که خوشحالی ام را به نظاره نشسته بود و متعجب از خودم که تا آن بالاترین رفته بودم انگار.. کوله بارم بر زمین و نگاهم غرق لذت رهایی رسیدن به رویایی دیگر و آبی آسمان..
همان لحظه ها شاید.. رویاهایم تن به باد کوهستان داده اند..

رویاهایم جا مانده اند جایی حتی دورتر از قله های سرخوشی بیست سالگی.. شاید دقیقا در همین روزهای ده سال قبل.. روزهایی که شاد بودن را با همه وجودم لمس می کردم، با طعم دانشجویی و آزادی از قوانین مزخرف! دبیرستان.. رویاروی تجربه های جدید و آدمهای تازه..
این روزهای ده سال پیش همه چی زیبا بود.. غرق دنیای موسیقی بودم و در فکر صعودهای بیشتر.. آن روزها رویاهایم تازه داشتند پا می گرفتند.. فهمیده بودم می توانم.. رویا داشتن را می گویم..
آن روزهای بهاری ده سال قبل، زیبا بودند هنوز و درکی از معنای مرگ نداشتم که.. چه می دانستم زندگی آنقدر قدرت مند تر از من و شادی آن لحظه هایم می تواند باشد.. می تواند همه را در یک لحظه..

آن روزها زیباترین صعودم قله شاه معلم بود.. که در رویا بود هر لحظه اش.. و هنوز سرخوش از صعود زمستانی توچالی بودم که هر روز صبح، با افتخار از پشت آلودگی های شهرم، در پی اش می گشتم تا به خودم یادآوری کنم باید که رویا داشت.. حتی اگر قله ای دور باشد.. و تنها باشی و تازه کار.. و زمستان هم! و در رویای صعود دوباره اش بودم، تنها و در زمستان، رویایی که یک سال و نیم بعد بهش رسیدم..
در رویای صعود علم کوه بودم و چه لذت بخش بود انتظار و تلاش برای دیدن دنیایی که می گفتند دیگرگونه است و به راستی بود.. رویایی که هنوز هم دارمش.. !
دفترچه عکس نوشته هایم را همان روزها تازه شروع کرده بودم به نوشتن، دفترچه های عکس صد صفحه ای از قله ها.. با طعم دل نشین عکاسی آنالوگ و صدای فراموش نشدنی شاتر دوربین پدربزرگ.. که آن هم جایی دور جا مانده است این روزها.. تازه یک دفتر را تمام کرده بودم، هر عکس داستانی داشت از احساس همان لحظه که وادارم کرده بود به ایستادن و ثبتش - با همه خستگی های صعود و سنگینی کوله و دویدن های بعد برای رسیدن.. باید می نوشتم که چرا گرفتمش.. نکند همه شوق آن لحظه یادم برود..
آری، عکس - نوشته های من ده سال پیش شروع شد.. و خوشحال بودم از نوشتن اوج و لذت هر لحظه..
اما تنها همان دفتر اول نوشته شد.. دومی به نیمه هم نرسید..

دنیای من تغییر کرد.. همه چیز.. ناگهان و آنقدر یکباره .. که از همان ده سال قبل هنوز این ترس جایی جا نمانده که دوباره کی است که به ناگاه همه چیز سیاه شود.. و دیگر رویایی نماند..
آری.. رویاهای من جایی در ده سال پیش جا مانده است.. برای همیشه
هرچند نه فقط توچال که زمستان قله دماوند را هم دیدم.. هر چند خاطرات صعود علم کوه از زیباترین خاطرات همیشه کوههای من شد.. هر چند کوههای این ده سال، دوستی هایی برایم به جا گذاشته اند که شادم از داشتن شان و - حتی اگه خودشان هم نخواهند..! - برای من همیشگی شده اند..
و هر چند امروز، رویای زیبای ما شدن مان را در هر لحظه می چشم و سرشار از شادی می شوم از حضور مهربانی که اینچنین از مهر بی دریغ، هر لحظه ام را عاشقانه شادی می بخشد..
و هر چند.. ساز نمی زنم این روزها..
اما هنوز و هر لحظه دلتنگ رویاهایی می شوم که جایی در ده سال پیش جا مانده اند.. و یادم می آید که رویا داشتن را نکند فراموش کرده باشم..

و دلتنگی چیز وحشتناکی است پس از ده سال.. وقتی که به دلتنگی شان عادت کرده باشی..




































